نظــــــــــــــر
بدکـــــــــاره ها به نیمه نگــاهی عوض شدنــــد
ما را فضیــــــل فرض کنیـــد و نظــــــر کنید
ـ لطیفیان

- ۲۲ نظر
- ۱۸ اسفند ۹۱ ، ۰۱:۲۰
همت
همت کرد
تا
همت
شد.
پ ن: قابل توجه خــــودم
دو جـــــــــا گوشی دلت آنتن دهیش خوب میشه:
مشهد شهدا
مشهدالرضا.ع.
«شب بود که به همراه چند نفر از دوستان دور هم نشسته بودیم. دعای توسل شهید تورجی در حال پخش بود. هر کسی در حال خودش بود. صدای در آمد. بلند شدم و در را باز کردم. در نهایت تعجب دیدم استاد گرامی ما حضرت آیتالله جوادی آملی پشت در است، با خوشحالی گفتم: بفرمایید! ایشان هم در نهایت ادب قبول کردند و وارد شدند. البته قبلاً هم به حجرهها و طلبههایشان سر میزدند.
سریع ضبط را خاموش کردیم. استاد در گوشهای از اتاق نشستند. بعد گفتند: اگر مشکلی نیست ضبط را روشن کنید!
صدای سوزناک و نوای ملکوتی او در حال پخش بود. استاد پرسیدند: اسم ایشان چیست؟!
گفتم: محمدرضا تورجیزاده. استاد پس از کمی مکث فرمودند: ایشان در عشق خدا سوخته است.
گفتم: ایشان شهید شده، فرمانده گردان یا زهرا (س) هم بوده. استاد ادامه داد: ایشان قبل از شهادت سوخته بوده.»
(یا زهرا صص 194 و 193).
راهی حج بودم.
به زیارت امام حسن عسکری.ع. رسیدم تا هم سهم امام مردم گرگان را برسانم و هم زیارت کنم آن ماه دل آرا را!
تا خواستم بپرسم آنها را به چه کسی بدهم که فرمود: آنچه را که آوردی بده به "مبارک" (غلام امام)
سلام شعیان گرگانی اش را به محضرش رساندم. اما نفهمیدم ما عاشق او هستیم یا او مشتاق ما. او هم خبر از سفر 170 روزه من داد و هم وعده دیدار در همان جمعه ای که من به گرگان می رسم.
ایشان از نوه دار شدن من و فرزنددار شدن یکی از خیرین شهرم خبر داد و حتی برای آنها نام نهاد.
برگشتم؛ درست در همان روزی که مولایم برایم فرموده بود. شیعیان و موالیان اهلبیت(ع) به دیدارم آمده بودند. به آنها مژده دیدار را دادم. سر ا زپا نمی شناختند. همه در خانه من به انتظارش نشستند.
ناگهان ماه سامرا در خانه من طلوع کرد. همه بی تابانه به پایش برخاستیم و چشمانمان را به جمالش طهارت دادیم.اشک شوق امانمان نمی داد. من حاجت دیدنش بود که به آن رسیدم.
ایشان نماز ظهر و عصرشان را در سامرا خوانده و با چشم بر هم زد نی آمده بودند گرگان.
یکی از شیعیان از نابینایی یک ماهه فرزندش غمگین بود و از حضرت طلب دعا کرد. ایشان دستی بر چشمان فرزند نابینا کشیدند و چشمها بینا شدند. الله اکبر همه بلند شد.
تا آخر روز ما مست نگاه و حضورش بودیم . یک روز رویایی با حضرت آفتاب.ع.
برگردان: از خودم
منبع: ویژه نامه سایت شهید آوینی